امروز: چهارشنبه, 09 بهمن 1398

مطلب مسابقه شماره يك پيام عاشورا

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام هم محلي عزيز،از اينكه در مسابقات پيام عاشورا شركت مينماييد سپاسگزاريم.

 

 

جهت مطالعه متن مربوط به مسابقه شماره يك پيام عاشورا به ادامه مطلب بروید:

بسم الله الرحمن الرحيم


در نهضت حسينی عوامل متعددی دخالت داشته است ، و همين امر سبب شده‏ است كه اين حادثه با اينكه از نظر تاريخی و وقايع سطحی ، طول و تفصيل‏ زيادی ندارد ، از نظر تفسيری و از نظر پی بردن و به ماهيت اين واقعه‏ بزرگ تاريخی ، بسيار بسيار پيچيده باشد . يكی از علل اينكه تفسيرهای‏ مختلفی درباره اين حادثه شده و احيانا سوء استفاده‏هايی از اين حادثه عظيم‏ و  بزرگ شده است ، پيچيدگی اين داستان است از نظر عناصری كه در به وجود

آمدن اين حادثه موثر بوده‏اند . ما در اين حادثه به مسائل زيادی بر می‏خوريم : در يك جا سخن از بيعت خواستن از امام حسين و امتناع امام از بيعت كردن است . در جای ديگر دعوت مردم كوفه از امام و پذيرفتن امام‏ اين دعوت راست . در جای ديگر ، امام به طور كلی بدون توجه به مسئله‏ بيعت خواستن و امتناع از بيعت و بدون اينكه اساسا توجهی به اين مسئله بكند كه مردم كوفه از او بيعت‏ خواسته‏اند ، او را دعوت كرده‏اند يا نكرده‏اند ، از اوضاع زمان و وضع‏ حكومت وقت ، انتقاد می كند ، شيوع فساد را متذكر می‏شود ، تغيير ماهيت‏ اسلام را يادآوری می‏كند ، حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها را بيان‏ می‏نمايد ، و آنوقت می‏گويد وظيفه يك مرد مسلمان اين است كه در مقابل‏ چنين حوادثی ساكت نباشد .
در اين مقام می‏بينيم امام نه سخن از بيعت می‏آورد و نه سخن از دعوت . نه سخن از بيعتی كه يزيد از او می‏خواهد ، و نه سخن از دعوتی كه مردم كوفه‏ از او كرده‏اند . قضيه از چه قرار است ؟ آيا مسئله ، مسئله بيعت بود ؟ آيا مسئله مسئله دعوت بود ؟ آيا مسئله ، مسئله اعتراض و انتقاد و يا شيوع منكرات بود ؟ كداميك از اين قضايا بود ؟ اين مسئله را ما بر چه‏ اساسی توجيه كنيم ؟ به علاوه چه تفاوت واضح و بينی ميان عصر امام يعنی‏ دوره يزيد با دوره‏های قبل بوده ؟ بالخصوص با دوره معاويه كه امام حسن‏ عليه السلام با معاويه صلح كرد ولی امام حسين عليه السلام به هيچ وجه سر صلح با يزيد نداشت و چنين صلحی را جايز نمی‏شمرد .
حقيقت مطلب اين است كه همه اين عوامل ، موثر و دخيل بوده است .
يعنی همه اين عوامل وجود داشته و امام در مقابل همه اين عوامل عكس‏العمل‏ نشان داده است . پاره‏ای از عكس العملها و عملهای امام بر اساس امتناع‏ از بيعت است ، پاره‏ای از تصميمات امام بر اساس دعوت مردم كوفه است‏ و پاره‏ای بر اساس مبارزه با منكرات و فسادهايی كه در آن زمان به هر حال‏ وجود داشته است . همه اين عناصر ، در حادثه كربلا كه مجموعه‏ای است از عكس العملها و تصميماتی كه از طرف وجود مقدس اباعبدالله عليه السلام‏ اتخاذ شده دخالت داشته است .
ابتدا درباره مسئله بيعت بحث می‏كنيم كه اين عامل چقدر دخالت داشت و امام در مقابل بيعت خواهی چه عكس العملی نشان داد و تنها بيعت خواستن‏ برای امام چه وظيفه‏ای ايجاب می‏كرد ؟
همه شنيده‏ايم كه معاويه بن ابی سفيان با چه وضعی به حكومت و خلافت‏ رسيد . بعد از آنكه اصحاب امام حسن عليه السلام آنقدر سستی نشان دادند ، امام حسن يك قرارداد موقت با معاويه امضاء می‏كند نه بر اساس خلافت و حكومت معاويه ، بلكه بر اين اساس كه معاويه اگر می‏خواهد حكومت كند برای مدت محدودی حكومت كند و بعد از آن مسلمين باشند و اختيار خودشان ، و آن كسی را كه صلاح می‏دانند ، به خلافت انتخاب كنند ، و به عبارت ديگر به دنبال آن كسی كه تشخيص می‏دهند [ صلاحيت خلافت را دارد ] و از طرف‏ پيغمبر اكرم منصوب شده است ، بروند . تا زمان معاويه مسئله حكومت و خلافت ، يك مسئله موروثی نبود ، مسئله‏ای بود كه درباره آن تنها دو طرز فكر وجود داشت . يك طرز فكر اين بود كه خلافت ، فقط و فقط شايسته كسی‏ است كه پيغمبر به امر خدا او را منصوب كرده باشد . و فكر ديگر اين بود
كه مردم حق دارند خليفه‏ای برای خودشان انتخاب كنند . به هر حال اين مسئله در ميان نبود كه يك خليفه تكليف مردم را برای‏ خليفه بعدی معين كند ، برای خود جانشين معين كند ، او هم برای خود جانشين‏ معين كند و . . . و ديگر مسئله خلافت نه دائر مدار نص پيغمبر باشد و نه‏ مسلمين در انتخاب او دخالتی داشته باشند . يكی از شرايطی كه امام حسن در آن صلحنامه گنجاند ولی معاويه صريحا به آن عمل نكرد ( مانند همه شرايط ديگر ) بلكه امام حسن را مخصوصا با مسموميت كشت و از بين برد كه ديگر موضوعی برای اين ادعا باقی نماند و به اصطلاح مدعی در كار نباشد ، همين‏ بود كه معاويه حق ندارد تصميمی برای مسلمين بعد از خودش بگيرد ، خودش‏ هر مصيبتی برای دنيای اسلام هست ، هست ، بعد ديگر اختيار با مسلمين باشد و به هر حال اختيار با معاويه نباشد . اما تصميم معاويه از همان روزهای‏ اول اين بود كه نگذارد خلافت از خاندانش خارج شود و به قول مورخين ، كاری كند كه خلافت را به شكل سلطنت در آورد . ولی خود او احساس می‏كرد كه اين كار فعلا زمينه مساعدی ندارد . درباره اين مطلب زياد می‏انديشيد و با دوستان خاص خود در ميان می‏گذاشت ولی جرات اظهار آن را نداشت و فكر نمی‏كرد كه اين مطلب عملی شود .
آنطوری كه مورخين نوشته‏اند كسی كه او را به اين كار تشجيع كرد و مطمئن‏ ساخت كه اين كار عملی است ، مغيره بن شعبه بود ، آن هم به خاطر طمعی كه‏ به حكومت كوفه بسته بود . قبلا حاكم و والی كوفه بود ، از اينكه معاويه‏ او را معزول كرده بود ، ناراحت بود . او از نقشه كش‏ها و زيركها و به‏ اصطلاح از دهات عرب است . برای اينكه دو مرتبه به حكومت كوفه برگردد نقشه‏ای‏ كشيد ، به اين صورت كه رفت به شام و به يزيد بن معاويه گفت : نمی‏دانم‏ چرا معاويه درباره تو كوتاهی می‏كند ، ديگر معطل چيست ؟ چرا ترا به عنوان‏ جانشين خودش به مردم معرفی نمی‏كند ؟ يزيد گفت : پدرم فكر می‏كند كه اين‏ قضيه عملی نيست . گفت : نه ، عملی است . شما از كجا بيم داريد ؟ فكر می‏كنيد مردم كجا عمل نخواهند كرد ؟ هر چه معاويه بگويد مردم شام اطاعت‏ می‏كنند ، و از آنها نگرانی نيست . اما مردم مدينه ، اگر فلان كس را به‏ آنجا بفرستيد او اين وظيفه را انجام می‏دهد . از همه جا مهمتر و خطرناكتر عراق ( كوفه ) است ، اين هم به عهده من .
يزيد نزد معاويه می‏رود و می‏گويد مغيره چنين سخنی گفته است . معاويه‏ مغيره را می‏خواهد . او با چرب زبانی و با منطق قويی كه داشت توانست‏ معاويه را قانع كند كه زمينه آماده است و كار كوفه را كه از همه سختتر و مشكلتر است خودم انجام می‏دهم . معاويه هم دو مرتبه برای او ابلاغ صادر كرد كه به كوفه برگردد . ( البته اين جريان بعد از وفات امام مجتبی عليه‏ السلام و در سالهای آخر عمر معاويه است ) . جريانهايی دارد . مردم كوفه و مدينه قبول نكردند . معاويه مجبور شد كه به مدينه برود . روسای اهل مدينه‏ ، يعنی كسانی كه مورد احترام مردم بودند ، حضرت امام حسين عليه السلام ، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر را خواست . با چرب زبانی كوشيد تا به‏ عنوان اينكه مصلحت اسلام فعلا اينطور ايجاب می‏كند كه حكومت ظاهری در دست يزيد باشد ولی كار در دست شما تا اختلافی ميان مردم رخ ندهد ، شما بيائيد فعلا بيعت كنيد ، عملا زمام امور در دست شما باشد ، آنها را قانع‏ كند . ولی آنها قبول نكردند و اين كار آنطور كه معاويه می‏خواست عملی نشد . بعد با نيرنگی در مسجد مدينه می‏خواست به مردم چنين وانمود كند كه آنها حاضر شدند و قبول كردند ، كه آن نيرنگ هم نگرفت .
معاويه هنگام مردن سخت نگران وضع پسرش يزيد بود و نصايحی به او كرد .
گفت : تو برای بيعت گرفتن ، با عبدالله بن زبير آنطور رفتار كن ، با عبدالله بن عمر آنطور رفتار كن ، با حسين بن علی عليه السلام اينگونه‏ رفتار كن . مخصوصا دستور داد با امام حسين ( ع ) با رفق و نرمی زيادی‏ رفتار كند . گفت : او فرزند پيغمبر است ، مكانت عظيمی در ميان مسلمين‏ دارد ، و بترس از اينكه با حسين بن علی با خشونت رفتار كنی . معاويه‏ كاملا پيش بينی می‏كرد كه اگر يزيد با امام حسين با خشونت رفتار كند و دست خود را به خون او آلوده سازد ، ديگر نخواهد توانست خلافت كند و خلافت از خاندان ابوسفيان بيرون خواهد رفت . معاويه مرد بسيار زيركی بود ، پيش بينی‏های او مانند پيش‏بينی‏های هر سياستمدار ديگری غالبا خوب از آب درمی‏آمد . يعنی خوب می‏فهميد و خوب می‏توانست پيش بينی كند .
برعكس ، يزيد ، اولا جوان بود ، و ثانيا مردی بود كه از اول در زی‏ بزرگزادگی و اشرافزادگی و شاهزادگی بزرگ شده بود ، با لهو و لعب انس‏ فراوانی داشت ، سياست را واقعا درك نمی‏كرد ، غرور جوانی و رياست‏ داشت ، غرور ثروت و شهوتداشت . كاری كرد كه در درجه اول به زيان خاندان ابوسفيان تمام شد ، و
اين خاندان بيش از همه در اين قضيه باخت . اينها كه هدف معنوی نداشتند و جز به حكومت و سلطنت به چيز ديگری فكر نمی‏كردند ، آن را هم از دست‏ دادند . حسين بن علی عليه السلام كشته شد ، ولی به هدفهای معنوی خودش‏ رسيد در حالی كه خاندان ابوسفيان به هيچ شكل به هدفهای خودشان نرسيدند .
بعد از اينكه معاويه در نيمه ماه رجب سال شصتم می‏ميرد ، يزيد به حاكم‏ مدينه كه از بنی اميه بود نامه‏ای می‏نويسد و طی آن موت معاويه را اعلام‏ می‏كند و می‏گويد از مردم برای من بيعت بگير . او می‏دانست كه مدينه مركز است و چشم همه به مدينه دوخته شده . در نامه خصوصی دستور شديد خودش را صادر می‏كند ، می‏گويد حسين بن علی را بخواه و از او بيعت بگير ، و اگر بيعت نكرد ، سرش را برای من بفرست . بنابراين يكی از چيزهايی كه امام حسين با آن مواجه بود تقاضای بيعت با يزيد بن معاويه اينچنينی بود كه گذشته از همه مفاسد ديگر ، دو مفسده در بيعت با اين آدم بود كه حتی در مورد معاويه وجود نداشت . يكی اينكه‏ بيعت با يزيد ، تثبيت خلافت موروثی از طرف امام حسين بود . يعنی مسئله‏ خلافت يك فرد مطرح نبود . مسئله خلافت موروثی مطرح بود .
مفسده دوم مربوط به شخصيت خاص يزيد بود كه وضع آن زمان را از هر زمان‏ ديگر متمايز می‏كرد . او نه تنها مرد فاسق و فاجری بود بلكه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شايستگی سياسی هم نداشت . معاويه و بسياری از خلفای آل عباس هم مردمان فاسق و فاجری‏ بودند ، ولی يك مطلب را كاملا درك می‏كردند ، و آن اينكه می‏فهميدند كه‏ اگر بخواهند ملك و قدرتشان باقی بماند ، بايد تا حدود زيادی مصالح اسلامی‏ را رعايت كنند ، شئون اسلامی را حفظ كنند . اين را درك می‏كردند كه اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود . می‏دانستند كه صدها ميليون جمعيت از نژادهای مختلف چه در آسيا ، چه در آفريقا و چه در اروپا كه در زير حكومت واحد در آمده‏اند و از حكومت شام يا بغداد پيروی می‏كنند ، فقط به‏ اين دليل است كه اينها مسلمانند ، به قرآن اعتقاد دارند و به هر حال‏ خليفه را يك خليفه اسلامی می‏دانند ، و الا اولين روزی كه احساس كنند كه‏ خليفه خود بر ضد اسلام است ، اعلام استقلال می‏كنند .
چه موجبی داشت كه مثلا مردم خراسان ، شام و سوريه ، مردم قسمتی از آفريقا ، از حاكم بغداد يا شام اطاعت كنند ؟ دليلی نداشت . و لهذا خلفايی كه عاقل ، فهميده و سياستمدار بودند اين را می‏فهميدند كه مجبورند تا حدود زيادی مصالح اسلام را رعايت كنند . ولی يزيد بن معاويه اين شعور را هم نداشت ، آدم متهتكی بود ، آدم هتاكی بود ، خوشش می‏آمد به مردم و اسلام بی‏اعتنايی كند ، حدود اسلامی را بشكند . معاويه هم شايد شراب می‏خورد اينكه می‏گويم شايد ، از نظر تاريخی است ، چون يادم نمی‏آيد ، ممكن است‏ كسانی با مطالعه تاريخ ، موارد قطعی پيدا كنند  " ولی هرگز تاريخ‏ نشان نمی‏دهد كه معاويه در يك مجلس علنی شراب خورده باشد يا در حالتی كه مست است وارد مجلس شده‏ باشد ، در حالی كه اين مرد علنا در مجلس رسمی شراب می‏خورد ، مست لايعقل‏ می‏شد و شروع می‏كرد به ياوه سرايی . تمام مورخين معتبر نوشته‏اند كه اين‏ مرد ، ميمون باز و يوز باز بود . ميمونی داشت كه به آن كنيه اباقيس‏ داده بود و او را خيلی دوست می‏داشت . چون مادرش زن باديه نشين بود و خودش هم در باديه بزرگ شده بود ، اخلاق باديه نشينی داشت ، با سگ و يوز و ميمون انس و علاقه بالخصوصی داشت .
مسعودی در مروج الذهب می‏نويسد : " ميمون را لباسهای حرير و زيبا می‏پوشانيد و در پهلو دست خود بالاتر از رجال كشوری و لشكری می‏نشاند ! "
اينست كه امام حسين ( ع ) فرمود : « و علی الاسلام السلام اذ قد بليت الامه‏ براع مثل يزيد » . ميان او و ديگران تفاوت وجود داشت . اصلا وجود اين شخص تبليغ عليه اسلام بود . برای چنين شخصی از امام حسين ( ع ) بيعت‏ می‏خواهند ! امام از بيعت امتناع می‏كرد و می‏فرمود : من به هيچ وجه بيعت‏ نمی‏كنم . آنها هم به هيچ وجه از بيعت خواستن صرف نظر نمی كردند .
اين يك عامل و جريان بود : تقاضای شديد كه ما نمی‏گذاريم شخصيتی چون تو بيعت نكند . ( آدمی كه بيعت نمی‏كند يعنی من در مقابل اين حكومت تعهدی‏ ندارم ، من معترضم . ) به هيچ وجه حاضر نبودند كه امام حسين عليه السلام بيعت نكند و آزادانه در ميان مردم راه برود . اين بيعت نكردن را خطری برای رژيم‏ حكومت خودشان می‏دانستند . خوب هم تشخيص داده بودند و همين طور هم بود . بيعت نكردن امام يعنی معترض بودن ، قبول نداشتن ، اطاعت يزيد را لازم‏ نشمردن ، بلكه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها می‏گفتند بايد بيعت‏ كنيد ، امام می‏فرمود بيعت نمی‏كنم . حال در مقابل اين تقاضا ، در مقابل‏ اين عامل ، امام چه وظيفه‏ای دا رند ؟ بيش از يك وظيفه منفی ، وظيفه‏ ديگری ندارند : بيعت نمی‏كنم . حرف ديگری نيست . بيعت می‏كنيد ؟ خير . اگر بيعت نكنيد كشته می‏شويد ! من حاضرم كشته شوم ولی بيعت نكنم . در اينجا جواب امام فقط يك " نه " است .
حاكم مدينه كه يكی از بنی اميه بود امام را خواست . ( البته بايد گفت‏ گر چه بنی اميه تقريبا همه ، عناصر ناپاكی بودند ولی او تا اندازه‏ای با ديگران فرق داشت . ) در آن هنگام امام در مسجد مدينه ( مسجد پيغمبر ) بودند . عبدالله بن زبير هم نزد ايشان بود .
مامور حاكم از هر دو دعوت كرد نزد حاكم بروند و گفت حاكم صحبتی با شما دارد . گفتند تو برو بعد ما می‏آئيم . عبدالله بن زبير گفت : در اين‏ موقع كه حاكم ما را خواسته است شما چه حدس می‏زنيد ؟ امام فرمود : ²اظن ان طاغيتهم قد هلك ،» فكر می‏كنم فرعون اينها تلف شده و ما را برای‏ بيعت می‏خواهد . عبدالله بن زبير گفت خوب حدس زديد ، من هم همين طور فكر می‏كنم ، حالا چه می‏كنيد ؟ امام فرمود من می‏روم . تو چه می‏كنی ؟ حالا ببينم‏ . عبدالله بن زبير شبانه از بيراهه به مكه فرار كرد و در آنجا متحصن شد . امام عليه السلام رفت ، عده‏ای از جوانان بنی‏هاشم را هم با خود برد و گفت‏ شما بيرون بايستيد ، اگر فرياد من بلند شد ، بر يزيد تو ، ولی تا صدای من‏ بلند نشده داخل نشويد . مروان حكم ، اين اموی پليد معروف كه زمانی حاكم‏ مدينه بود آنجا حضور داشت . حاكم نامه علنی را به اطلاع امام رساند . امام فرمود : چه می‏خواهيد ؟ حاكم شروع كرد با چرب زبانی صحبت كردن . گفت مردم با يزيد بيعت كرده‏اند ، معاويه نظرش چنين بوده است ، مصلحت‏ اسلام چنين ايجاب می‏كند . . . خواهش می‏كنم شما هم بيعت بفرمائيد ، مصلحت اسلام در اين است . بعد هر طور كه شما امر كنيد اطاعت خواهد شد . تمام نقائصی كه وجود دارد مرتفع می‏شود . امام فرمود : شما برای چه از من‏ بيعت می‏خواهيد ؟ برای مردم می‏خواهيد . يعنی برای خدا كه نمی‏خواهيد . از اين جهت كه آيا خلافت شرعی است يا غير شرعی ، و من بيعت كنم تا شرعی‏ باشد كه نيست . بيعت می‏خواهيد كه مردم ديگر بيعت كنند . گفت بله . فرمود پس بيعت من در اين اتاق خلوت كه ما سه نفر بيشتر نيستيم برای‏ شما چه فايده‏ای د ارد ؟ حاكم گفت راست می‏گويد باشد برای بعد . امام‏ فرمود من بايد بروم . حاكم گفت بسيار خوب ، تشريف ببريد . مروان حكم گفت چه می‏گويی ؟ ! اگر از اينجا برود معنايش اينست كه بيعت نمی‏كنم . آيا اگر از اينجا برود بيعت خواهد كرد ؟ ! فرمان خليفه را اجرا كن . امام گريبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محكم به زمين كوبيد . فرمود : تو كوچكتر از اين‏ حرفها هستی .
سپس بيرون رفت و بعد از آن ، سه شب ديگر هم در مدينه ماند . شبها سر قبر پيغمبر اكرم می‏رفت و در آنجا دعا می‏كرد . می‏گفت خدايا راهی جلوی من‏ بگذار كه رضای تو در آن است . در شب سوم ، امام سر قبر پيغمبر اكرم  می‏رود ، دعا می‏كند و بسيار می‏گريد و همانجا خوابش می‏برد . در عالم رويا پيغمبر اكرم را می‏بيند ، خوابی می‏بيند كه برای او حكم الهام و وحی را داشت . حضرت فردای آنروز از مدينه بيرون آمد و از همان شاهراه‏ نه از بی راهه به طرف مكه رفت . بعضی از همراهان عرض كردند : يا بن‏ رسول الله ! لو تنكبت الطريق الا عظم بهتر است شما از شاهراه نرويد ، ممكن است مامورين حكومت ، شما را برگردانند ، مزاحمت ايجاد كنند ، زد و خوردی صورت گيرد . ( يك روح شجاع ) ، يك روح قوی هرگز حاضر نيست‏ چنين كاری كند . ) فرمود : من دوست ندارم شكل يك آدم ياغی و فراری را به خود بگيرم ، از همين شاهراه می‏روم ، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد .
به هر حال مسئله اول و عامل اول در حادثه حسينی كه هيچ شكی در آن‏ نمی‏شود كرد مسئله بيعت است ، بيعت برای يزيد كه به نص قطعی تاريخ ، از امام حسين ( ع ) می‏خواستند . يزيد در نامه خصوصی خود چنين می‏نويسد :
خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا ،حسين را برای بيعت گرفتن محكم‏ بگيرد و تابعيت نكرده رها نكن . امام حسين هم شديدا در مقابل اين تقاضا ايستاده بود و به هيچ وجه حاضر به بيعت با يزيد نبود ، جوابش نفی بود و نفی . حتی در آخرين روزهای عمر امام حسين كه در كربلا بودند ، عمر سعد آمد و مذاكراتی با امام كرد . در نظر داشت با فكری امام را به صلح با يزيد وادار كند . البته صلح هم جز بيعت چيز ديگری نبود . امام حاضر نشد . از سخنان امام كه در روز عاشورا فرموده‏اند كاملا پيداست كه بر حرف روز اول‏ خود همچنان باقی بوده‏اند : « لا ، و الله لا اعطيكم بيدی اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد » ، نه ، به خدا قسم هرگز دستم را به دست شما نخواهم‏ داد . هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد . حتی در همين شرايطی كه امروز قرار گرفته‏ام و می‏بينم كشته شدن خودم را ، كشته شدن عزيزانم را ، كشته شدن‏ يارانم را ، اسارت خاندانم را ، حاضر نيستم با يزيد بيعت كنم .
اين عامل از كی وجود پيدا كرد ؟ از آخر زمان معاويه ، و شدت و فوريت‏ آن بعد از مردن معاويه و به حكومت رسيدن يزيد بود . عامل دوم مسئله دعوت بود . شايد در بعضی كتابها خوانده باشيد مخصوصا در اين كتابهای به اصطلاح تاريخی كه به دست بچه‏های مدرسه می‏دهند . می‏نويسند كه در سال شصتم هجرت ، معاويه مرد ، بعد مردم كوفه از امام‏ حسين دعوت كردند كه آن حضرت را به خلافت انتخاب كنند . امام حسين به‏ كوفه آمد ، مردم كوفه غداری و بی‏وفايی ك ردند ، ايشان را ياری نكردند ، امام حسين كشته شد ! انسان وقتی اين تاريخها را می‏خواند فكر می‏كند امام‏ حسين مردی بود كه در خانه خودش راحت نشسته بود ، كاری به كار كسی‏ نداشت و درباره هيچ موضوعی هم فكر نمی‏كرد ، تنها چيزی كه امام را از جا
حركت داد ، دعوت مردم كوفه بود ! در صورتی كه امام حسين در آخر ماه‏ رجب كه اوايل حكومت يزيد بود ، برای امتناع از بيعت از مدينه خارج‏ می‏شود و چون مكه ، حرم امن الهی است و در آنجا امنيت بيشتری وجود دارد و مردم مسلماناحترام بيشتری برای آنجا قائل هستند و دستگاه حكومت هم مجبور است نسبت‏ به مكه احترام بيشتری قائل شود ، به آنجا می‏رود ( روزهای اولی است كه‏ معاويه از دنيا رفته و شايد هنوز خبر مردن او به كوفه نرسيده ) ، نه تنها برای اينكه آنجا مأمن بهتری است بلكه برای اينكه مركز اجتماع بهتری است‏ .
در ماه رجب و شعبان كه ايام عمره است ، مردم از اطراف و اكناف به‏ مكه می‏آيند و بهتر می‏توان آنها را ارشاد كرد و آگاهی داد . بعد موسم حج‏ فراهم می‏رسد كه فرصت مناسبتری برای تبليغ است . بعد از حدود دو ماه‏ نامه‏های مردم كوفه می‏رسد . نامه‏های مردم كوفه به مدينه نيامده ، و امام‏ حسين نهضتش را از مدينه شروع كرده است . نامه‏های مردم كوفه در مكه به‏ دست امام حسين رسيد ، يعنی وقتی كه امام تصميم خود را بر امتناع از بيعت گرفته بود و همين تصميم ، خطری بزرگ برای او به وجود آورده بود .
( خود امام و همه می‏دانستند كه نه اينها از بيعت گرفتن دست بر می‏دارند و نه امام حاضر به بيعت است ) بنابر اين دعوت مردم كوفه عامل اصلی در اين نهضت نبود بلكه عامل فرعی بود ، و حداكثر تاثيری كه برای دعوت مردم‏ كوفه می‏توان قائل شد اين است كه اين دعوت از نظر مردم و قضاوت تاريخ‏ در آينده فرصت به ظاهر مناسبی برای امام به وجود آورد . كوفه ايالت بزرگ و مركز ارتش اسلامی بود . اين شهر كه در زمان‏ عمر بن الخطاب ساخته شده ، يك شهر لشكرنشين بودو نقش بسيار موثری در سرنوشت كشورهای اسلامی داشت و اگر مردم كوفه در پيمان خود باقی می‏ماندند احتمالا امام حسين عليه‏السلام موفق می‏شد . كوفه آنوقت را با مدينه با مكه آنوقت نمی‏شد مقايسه كرد ، با خراسان‏ آنوقت هم نمی‏شد مقايسه كرد ، رقيب آن فقط شام بود . حداكثر تاثير دعوت‏ مردم كوفه ، در شكل اين نهضت بود يعنی در اين بود كه امام حسين از مكه‏ حركت كند و آنجا را مركز قرار ندهد ( البته خود مكه اشكالاتی داشت و نمی‏شد آنجا را مركز قرار داد . ) ، پيشنهاد ابن عباس را برای رفتن به‏ يمن و كوهستانهای آنجا را پناهگاه قرار دادن ، نپذيرد ، مدينه جدش را مركز قرار ندهد ، بيايد به كوفه . پس دعوت مردم كوفه در يك امر فرعی‏ دخالت داشت ، در اينكه اين نهضت و قيام در عراق صورت گيرد ، والا عامل‏ اصلی نبود .
وقتی امام در بين راه به سر حد كوفه می‏رسد با لشكر حر مواجه می‏شود . به‏ مردم كوفه می‏فرمايد : شما مرا دعوت كرديد . اگر نمی‏خواهيد بر می‏گردم . معنايش اين نيست كه بر می‏كردم و با يزيد بيعت می‏كنم و از تمام حرفهايی‏ كه در باب امر به معروف و نهی از منكر ، شيوع فسادها و وظيفه مسلمان در اين شرايط گفته‏ام ، صرف نظر می‏كنم ، بيعت كرده و در خانه خود می‏نشينم و سكوت می‏كنم . خير ، من اين حكومت را صالح نمی‏دانم و برای خود وظيفه‏ای‏ قائل هستم . شما مردم كوفه مرا دعوت كرديد ، گفتيد : " ای حسين ! ترا در هدفی كه دارای ياری می‏دهيم ، اگر بيعت نمی‏كنی ، نكن . تو به عنوان‏ امر به معروف و نهی از منكر اعتراض داری ، قيام كرده‏ای ، ما ترا ياری می‏كنيم . " من هم آمده‏ام سراغ‏ كسانی كه به من وعده ياری داده‏اند . حال می‏گوئيد مردم كوفه به وعده‏ خودشان عمل نمی‏كنند ، بسيار خوب ما هم به كوفه نمی‏رويم ، بر می‏گرديم به‏ جايی كه مركز اصلی خودمان است . به مدينه يا حجاز يا مكه می‏رويم تا خدا چه خواهد . به هر حال ما بيعت نمی‏كنيم ولو بر سر بيعت كردن كشته شويم . پس حداكثر تاثير اين عامل يعنی دعوت مردم كوفه اين بوده كه امام را از مكه بيرون بكشاند ، و ايشان به طرف كوفه بيايند . البته نمی‏خواهم بگويم كه واقعا اگر اينها دعوت نمی‏كردند ، امام قطعا در مدينه يا مكه می‏ماند ، نه ، تاريخ نشان می‏دهد كه همه اينها برای امام‏ محذور داشته است . مكه هم از نظر مساعد بودن اوضاع ظاهری وضع بهتری‏ نسبت به كوفه نداشت . قرائن زيادی در تاريخ هست كه نشان می‏دهد اينها تصميم گرفته بودند كه چون امام بيعت نمی‏كند ، در ايام حج ايشان را از ميان بردارند . تنها نقل " طريحی " نيست ، ديگران هم نقل كرده‏اند كه‏ امام از اين قضيه آگاه شد كه اگر در ايام حج در مكه بماند ممكن است در همان حال احرام كه قاعده كسی مسلح نيست ، مامورين مسلح بنی اميه خون او را بريزند ، هتك خانه كعبه شود ، هتك حج و هتك اسلام شود . دو هتك : هم فرزند پيغمبر ، در حال عبادت ، در حريم خانه خدا كشته شود ، و هم‏ خونش هدر رود . بعد شايع كنند كه حسين بن علی با فلان شخص اختلاف جزئی‏ داشت و او حضرت را كشت و قاتل هم خودش را مخفی كرد ، و در نتيجه خون‏ امام به هدر رود . امام در فرمايشات خود به اين موضوع اشارهكرده‏اند . در بين راه كه می‏رفتند ، شخصی از امام پرسيد : چرا بيرون آمدی‏ ؟ معنی سخنش اين بود كه تو در مدينه جای امنی داشتی ، آنجا در حرم جدت‏ ، كنار قبر پيغمبر كسی متعرض نمی‏شد . يا در مكه می‏ماندی كنار بيت الله‏ الحرام . اكنون كه بيرون آمدی برای خودت خطر ايجاد كردی . فرمود : اشتباه می‏كنی ، من اگر در سوراخ يك حيوان هم پنهان شوم آنها مرا رها نخواهند كرد تا اين خون را از قلب من بيرون بريزند . اختلاف من با آنها اختلاف آشتی پذيری نيست . آنها از من چيزی می‏خواهند كه من به هيچ وجه‏ حاضر نيستم زير بار آن بروم . من هم چيزی می‏خواهم كه آنها به هيچ وجه‏ قبول نمی‏كنند .

عامل سوم و اصلي ترين عامل امر به معروف است . اين نيز نص كلام خود امام است . تاريخ‏ می‏نويسد : محمد ابن حنفيه برادر امام در آن موقع دستش فلج شده بود ، معيوب بود ، قدرت بر جهاد نداشت و لهذا شركت نكرد . امام وصيتنامه‏ای‏ می‏نويسد و آن را به او می‏سپارد : « هذا ما اوصی به الحسين بن علی اخاه‏ محمدا المعروف بابن الحنفيه » . در اينجا امام جمله‏هايی دارد : حسين به‏ يگانگی خدا ، به رسالت پيغمبر شهادت می‏دهد . ( چون امام می‏دانست كه‏ بعد عده‏ای خواهند گفت حسين از دين جدش خارج شده است ) . تا آنجا كه‏ راز قيام خود را بيان می‏كند :
« انی ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب‏ الاصلاح فی امه جدی ، اريد ان امر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيره‏ جدی و ابی علی بن ابی‏طالب عليه السلام »

ديگر در اينجا مسئله دعوت اهل كوفه وجود ندارد . حتی مسئله امتناع از بيعت را هم مطرح نمی‏كند . يعنی غير از مسئله بيعت خواستن و امتناع من‏ از بيعت ، مسئله ديگری وجود دارد . اينها اگر از من بيعت هم نخواهند ، ساكت نخواهم نشست . مردم دنيا بدانند : « ما خرجت اشرا و لا بطرا » ، حسين بن علی ، طالب جاه نبود ، طالب مقام و ثروت نبود ، مردم مفسد و اخلالگری نبود ، ظالم و ستمگر نبود ، او يك انسان مصلح بود . « و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی  . . .

نظرات   

 
محمد موسوی
0 #1 محمد موسوی در تاریخ: جمعه 17 آبان 1392 ، ساعت 04:08 ب ظ
مرسی از مطالب پر محتواتون
نقل قول
 

ارسال نظر

کد امنیتی
بارگزاری مجدد

طراحی قالب توسط : گروه برنامه نویسی قرمز