امروز: دوشنبه, 28 آبان 1397

شقايق گفت با خنده ...

هو المحبوب

 

 گل همیشه عاشق

 

شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم

اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

 

 

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

 

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

 

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و

به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

شکر می کرد ، پس از چندی

 

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

 

در این صحرا که آبی نیست

به جانم ، هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

 

واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما

نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و

من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

 

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت ، زهم بشکافت

 

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

 

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

نظرات   

 
مزمل
+2 #2 مزمل در تاریخ: پنج شنبه 21 آبان 1394 ، ساعت 09:08 ق ظ
بسم الله الرحمن الرحيم
غروب می رود و آفتاب می ماند
و همچنان به دلم اضطراب می ماند
چه دیر سرزدی ای ماه من . . . نگفتی که-
چه چشم ها که به شوقت ز خواب می ماند
تنور وضع سرت را به هم زده اما
به موی سوخته عطر و گلاب می ماند
بگو به نیزه ات آهسته تر قدم بردار
که پای دیده ام از این شتاب می ماند
سرم که هست برای ادای حق سرت
چه غصه دستم اگر در طناب می ماند
به لطف خون تو تنها نه ساقه ی نیزه
زمین هم از برکاتت خضاب می ماند
شکوه نیزه تو بهتر است پس غم نیست
کجاوه ای هم اگر بی حجاب می ماند
به التماس دعاهای سنگ های جفا
سر و جبین و لبت مستجاب می ماند
میان این همه سر چشم ها چه مبهوتند
به نیزه ای که نگاه رباب می ماند
لبان خشک تو یا چوب می خورد یا سنگ
و همچنان به لبت داغ آب می ماند

شاعر : محمد علی بیابانی
نقل قول
 
 
صلوات بفرست
+2 #1 صلوات بفرست در تاریخ: سه شنبه 19 خرداد 1394 ، ساعت 10:03 ب ظ
دردهای من،جامه نیستند،تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند،تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند،تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی ،دردهای من نهفتنی است

دردهای من،گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

دردمردم زمانه است، مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان ،مردمی که

نامهایشان،جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

،درد می کند،من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم،درد می کند

انحنای روح من،شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب،پافشاری شگفت دردهاست

،دردهای آشنا،دردهای بومی غریب،دردهای خانگی

،دردهای کهنه ی لجوج،اولین قلم،حرف حرف درد را

،در دلم نوشته است،دست سرنوشت،خون درد را

،با گِلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد،رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من ،رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا،دست درد می زند ورق،شعر تازه ی مرا

،درد گفته است،درد هم شنفته است

،پس در این میانه من،از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است
نقل قول
 

ارسال نظر

کد امنیتی
بارگزاری مجدد

طراحی قالب توسط : گروه برنامه نویسی قرمز