امروز: شنبه, 27 مهر 1398

حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی

بسم الله الرحمن الرحيم

حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی

 آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری. 

بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم. 

 

 

 

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام  خوردن خود را نمی‌داند. 

ادامه مطلب: حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی

فاصله آدمها

داستان میزان فاصله قلب ادمها و تن صدا:

استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟
 
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم
 
استاد پرسید:
این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟
آیا نمی توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می زنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
 
 
سرانجام او چنین توضیح داد:

ادامه مطلب: فاصله آدمها

افسانه خارپشتها

افسانه خارپشتها

در عصر يخبندان بسياري از حيوانات يخ زدند و مردند .خارپشتها

وخامت اوضاع را دريافتند و تصميم گرفتند دور هم جمع شوند و بدين ترتيب

همديگر را حفظ كنند .

وقتي نزديكتر بودند گرمتر مي شدند ولي خارهايشان يكديگر را زخمي ميكرد ،

بخاطر همين تصميم گرفتند از هم دور شوند ولي به همين دليل از سرما يخ زده

ميمردند .

 

 

ادامه مطلب: افسانه خارپشتها

داستان ما و کدخدایی که نمی‌خواست فرفره بسازیم

بنام خدا

محمد سرشار:

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

 

 

خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت:

ادامه مطلب: داستان ما و کدخدایی که نمی‌خواست فرفره بسازیم

طراحی قالب توسط : گروه برنامه نویسی قرمز