امروز: دوشنبه, 25 شهریور 1398

يادت باشد

هو الشهيد

 

کتاب«یادت باشد» را بیش از هر چیزی به کتابی سراسر عشق و محبت و دلدادگی بدل کرده است، عشقی که شاید در زندگی زمینی به جدایی رسیده باشد، اما این تعلق خاطرها هیچ‌گاه کهنه نمی‌شود.کتابی که می شود ساعت ها با آن خندید و روزها با آن اشک ریخت. کتاب را که ورق می زنی انگار برایت همه شهدا تصویر می شوند و تازه می فهمی آنهایی که فدایی زینب شدند، چقدر شبیه هم هستند. فرقی نمی کند اسمشان چه باشد! محمد بلباسی، محسن حججی، مصطفی صدرزاده، مهدی نوروزی،حمید سیاهکالی و ...

 

 

اینها همگی «یادشون بود» تا ما «یادمان باشد» راه از آسمان می گذرد.

 

اشکهای من از روی دلتنگی است نه ناراحتی، چون خودمان این راه را انتخاب کردیم، میدانم که جای حمید خیلی خوب است، همین برای من کافیست، عشق یعنی همین؛ حمید خوشحال باشد، راضی باشد، من هم راضم هستم.(ص 324)

شروعی پر از لبخند و پایانی پر از گریه... چقدر گریه کردم وقتی خودم را جای فرزانه گذاشتم که در فراق حمید شهید اشک میریزد.همه جا اورا می بیند همه حال به او می اندیشید خوشبحال حمید که با عشق زندگی کرد و تصمیم گرفت با عشق بمیرد.

 جزییات زندگی که مو به مو در ذهن پر توان همسر شهید ثبت شده بود جذاب بود. احترام عجیب شهید به پدر و مادرش(نشسته بود پای تلفن ک با ایشان صحبت می کرد اگر نشسته بود می ایستاد به احترام) ، رعایت و دقت عجیب و وسواس گونه در بیت المال(چادر امانتی همسر دوست ش را قرار بود ببرد سر کارشان بدهد به همکارش ک برساند به همسرش، با سرویس محل کار نرفته بود ک به قاعده سنگینی چادر از بیت المال استفاده اضافی نشود!)، اهتمام به هییت هفتگی، مردانگی و راه انداختن کار دیگران(پول رهن خانه اش را نصف کرده بود با رفیق ش ک لنگ مانده بود و رفته بودند یک خانه خسته طوری / یا سر عقد دیر و با دستهای روغنی رسیده بود چون موتور یکی خراب شده و شهید ایستاده به کمک)، همراهی و تعصب دینی بر همسر (منظورم غیرتی شدن الکی نیست، اصرار همراه با محبت به رشد دو نفره است، یک جای کتاب گفته بود شهید کلی سر به سر همسر میگذاشت تا با شوخی و خنده بلند شود و با وضو بخوابد، یا اهتمام به تلاوت دو نفره قرآن و حفظ قرآن و موارد اینچنین ک کم نبود حتی همراه شدن با فعالیت های درسی و جانبی همسرش)، و نهایتا هم عشق به شهدا (خادمی شهدا در راهیان نور). همه ی اینها از حافظه ی پر برکت یک دختر هفتادی ک حافظ قرآن و دانشجوی پزشکی است نقل میشود.. یک همراه صبور و توجیه ک هرکس میخواهد دهن باز کند و حرف درشت بزند به خانواده های شهدای مدافع حرم ک از زندگی شان سیر بوده اند یا بخاطر جیفه دنیا رفته اند اگر ذره ای انصاف داشته باشد جواب ش را از این روایت عاشقانه و زیست ساده و صادقانه خواهد گرفت.
به گمانم یک نکته جالب دیگر کتاب تفاوتی است ک روایت های جدید از شهدای هم نسل ما با روایت های شهدای جنگ دارد. زندگی ها شبیه ماست، زنان درآن حضورپر رنگ تری دارند، جهاد در شهر است همین شهر با مختصات خفه کننده اش ...

روایت حضرت آقا از این کتاب؛


یک کتابی تازه خوانده‌ام که خیلی برای من جالب بود. دختر و پسر جوان -زن و شوهر- متولّدین دهه‌ی ۷۰، می‌نشینند برای اینکه در جشن عروسی‌شان گناه انجام نگیرد، نذر می‌کنند سه روز روزه بگیرند! به ‌نظر من این را باید ثبت کرد در تاریخ که یک دختر و پسر جوانی برای اینکه در جشن عروسی‌شان ناخواسته خلاف شرع و گناهی انجام نگیرد، به‌ خدای متعال متوسّل می‌شوند، سه روز روزه می‌گیرند. پسر عازم دفاع از حریم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) می‌شود؛ گریه‌ی ناخواسته‌ی این دختر، دل او را می‌لرزاند؛ به این دختر -به خانمش- می‌گوید که گریه‌ی تو دل من را لرزاند، امّا ایمان من را نمی‌لرزانَد! و آن خانم می‌گوید که من مانع رفتن تو نمی‌شوم، من نمی‌خواهم از آن زنهایی باشم که در روز قیامت پیش فاطمه‌ی زهرا سرافکنده باشم.

 

نظرات   

 
ف ز
+2 #1 ف ز در تاریخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ، ساعت 06:03 ب ظ
فالله خیر حافظا خواندم که برگردی

برگشته ای با حال و روز بهتری از من

عاشق ترینم! من کجا و حضرت زینب؟!

حق داشتی اینقدر راحت بگذری از من
نقل قول
 

ارسال نظر

کد امنیتی
بارگزاری مجدد

طراحی قالب توسط : گروه برنامه نویسی قرمز